تبليغاتX
كاكتوس واره هاي آن سوفيست واقع گرا


كاكتوس واره هاي آن سوفيست واقع گرا

سخته. به هر کی می پرستی باور کن سخته.

سخته چیزی که خودم باور ندارم رو به تو بقبولونم. این بار مجبورم. باور کن مجبورم.حالم از همه ی آدمای مصلحت اندیش به هم می خوره. مسخره ست.اونقدر همه چیز منطقی و مزخرفه که دارم دلمو  زیر پام می ذارم که ... می دونی که چی!

از دور فقط دارم با بهت و وحشت نگاه می کنم. ماتم برده به دستایی که بینشون یه دستی داره دیوار می سازه. اون دست منه؟ آره!

نه نمی خوام.نمی خوام ببینم دستای من داره دیوار می سازه. کاش یه نفر بهم می فهموند که اگه این آدمای مصلحت اندیش زورشون می رسید الن نه اسمی از لیلی و مجنون بود نه از...

 من

و

 تو

نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط ه. الهه| |

 

در بی وزنی اختیار غوطه ورم. چه کسی گفت که انسان به اختیار زنده است؟  اگر جبری دست و پایم را بسته بود این چنین حجم غم انتهای نگاهم را نمی سود...

یادت هست من بودم و تو؟ یادت هست خورشید هم سد دلتنگیمان نشد؟

من یادم است.من در میان هیاهوی گنگ آمده از نا کجا آباد تو را صدا کردم.

تو

تو

تو!

و من هنوز اسیر بی وزنی اختیارم. در کشاکش احساس و زمان "من" را به خاک می سپارم. گفته بودم نمی گذارم بهار را نیامده ببرند.من سوگند خوردم.

تو باید بهار را ببینی. من می روم...

 نگاه مبهوتت به من. نگاه خیسم بدرقه ی راهت...

نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط ه. الهه| |

این روزا یه کم خسته تر از همیشه ام.اما حس خیلی خوبی دارم. دلم خیلی گرفته اما چند روزه حس می کنم خوشبخت ترین آدم دنیام.

دوست ندارم خودمو توی آینه ببینم اما وقتی جلو آینه می رم ساعتها به خودم نگاه می کنم و فکر می کنم دختری  رو که توی آینه می بینم رو چقدر دوست دارم.

دیروز از خودم بدم اومد چون یه نفرو رنجوندم (اگرچه این روزا خیلی ها رو می رنجونم) اما دیدم نه! آدم از خودش که بدش بیاد دیگه به چی می تونه دلخوش باشه؟

دیشب یه نفر از ته دلم گفت: هی! یه ذره به فکر خودت باش.

امروز صبح که بیدار شدم توی آینه به خودم گفتم: آهای یه ذره به فکر خودت باش!

"من الان دارم به خودم فکر می کنم!"

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط ه. الهه| |

به قول آدمها تاریخ تکرار می شود. شاید من هم انعکاس تکرار مکررات نیاکانم باشم. که از  پنجره ی مشبک تا روی گلهای قالی بازتابش به ردیف کاروان اسب های همتا ماننده است!

به قول مرحوم حسین پناهی:

"من اولین کسی هستم که در دایره ی صدای پرنده ای

   بر سرگردانی خود خندیده است

من اولین سیاه مست زمینم!

هر چرخی که می بینید بر محور شراره های شور عشق من

                                                                                    می چرخد.

آه را من به دریا آموختم.

...

اولین اشک را من ریختم

بر جنازه ی زنی که

غوطه در شیر و خون

کنار نارگیلی مرده بود

 بی هراس سکوت و سنگ و سکسکه."

نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط ه. الهه| |

تمام وجودم شبيه روزمره گيهاي يك گلدان سفالي شكسته زير آفتاب شده...

بايد سبزينه هاي درونم را تا لمس دستان خورشيد برويانم!

نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط ه. الهه| |

 

می بینی؟

باز هم من میان خشم تو سوختم. تو که نداسته باز آزردی ام. و من باز هم دانسته به دل نمی گیرم.

می گویی ببخش! و نمی دانی که مهربانی ات تو را بخشیده.

شاید تقصیر همان دلی است که می گویی: " کوچک است.مثل گنجشک..."

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط ه. الهه| |

 

همیشه حق با تو بوده

می خواهم امروز

فکر کنم" کمی حق با من است."

...

دیگر به تو حق نمی دهم

که...

"هرچه من می گویم درست است!"

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط ه. الهه| |

چند روز است كه تمام زندگي من در يك فنجان و يك قاشق خلاصه مي شود. فنجاني كه به هر چه در آن باشد راضي ام. فقط چيزي براي نوشيدن. سرد يا گرم مهم نيست...

 اين روزهاي من نه خيلي سرد است نه چندان گرم...

 ...

آدم ها كه از تو دور باشند يا تو از آدم ها (يا تو از هر چيز...) فرقي نمي كند، ميان خلائي دست و پا مي زني كه نه سرد است و نه گرم.

 دلتنگي چيزي است ميان يخ زدن و سوختن!

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 3:1 قبل از ظهر توسط ه. الهه| |

بچه كه بوديم پامونو بلند مي كرديم دستمون تازه مي رسيد به آخرين برگ كوتاهترين شاخه ي درختا. چه ذوقي مي كرديم... چه ذوق و شوقي مي كرديم وقتي مي تونستيم يه ميوه ي كال هم بچينيم. فكر مي كرديم چقدر بزرگ شديم ديگه !

 حالا كه بزرگ شديم هر چي دستمونو دراز مي كنيم نمي تونيم اون ميوه ي رسيده ي بالاي درختو بچينيم. ما كوتاه مونديم يا درختا زيادي بلند شدن؟

 چه شيرينه قناعت ساده ي كودكانه! با يك ميوه ي كال خوشبخت ترين بوديم. يه پرتقال نرسيده ،كه با پوست سبزش روي ديوار كوچه عكس خودمون رو مي كشيديم و اسممون رو هم زيرش مي نوشتيم. انار ترش توي باغچه... توت قرمز سر كوچه! كه رنگش روي دستا و لباسمون فوري همه چيزو لو مي داد...

امروز 3روز از 19سالگيم ميگذره و من احساس مي كنم اصلا شبيه آدماي 19 ساله ي دنياي بچگي هام نيستم.اونا خيلي بزرگ بودن،آدم بزرگ بودن! اما من شايد آرزو هام ديگه مثل اون موقع ها رنگ رنگي نباشن اما هنوز نذاشتم ته نشين بشن و رنگشون خاكستري بشه. هنوز آرزو هامو يه گوشه قايم مي كنم و چند وقت يه بار مي رم بهشون سر مي زنم و خاكاشونو پاك مي كنم.

 آدم با آرزوهاش زنده س!

21 مرداد گذشت اما... به خودم تبريك مي گم!

نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط ه. الهه| |

 

 من چیزی را گم کرده ام

 چیزی که بی آن

                    ذهنم

                       دستم

                           قلمم

                          همه خشکیده اند...

 من چیزی را گم کرده ام

                                که

                                 نمی دانم چیست.

 یک نفر باید اما بداند.

    او می داند!

                     من " او " را گم کرده ام!

                                                  اوی من...

                                                                  

                                                                                     Elahe*

نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط ه. الهه| |

 

سه شنبه ،

چرا تلخ و بي حوصله؟

سه شنبه،

چرا اين همه فاصله؟

سه شنبه،

چه سنگين! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ!

سه شنبه،

خدا كوه را آفريد!

                                                   قيصر امين پور

نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط ه. الهه| |

"در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می خراشد..."

دیشب فیلم "گفتگو با سایه" رو دیدم.در مورد "صادق هدایت" بود.زندگی و آثارش.اولش به نظرم مسخره اومد ولی بعد خیلی جذبم کرد.خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.مخصوصا صحنه آخر فیلم.یه عکس از هدایت بعد از خودکشی...

یه خورده باور اینکه هدایت عاشق کسی بوده واسم سخته.کسی که تا آخر عمرش عشقش می مونه.دختری که هدایت رو "گربه ی ایرانی من " صدا کرده بود. یه دختر فرانسوی.دختری که نخواست بهش بگن "بی وفا"! همون زن اثیری قصه های هدایت...

برخلاف انتظارم مامانم هم خیلی جذب فیلم شده بود.از توی آشپزخونه در حال شام درست کردن فیلم رو می دید. بابام هم که هدایت رو تو چمدون خاطراتش گذاشته.یه تجربه از دوران جوونی. اکثرکتاباش رو خونده اما حس خوبی نسبت بهشون نداره.مخصوصا نسبت به "فواید گیاهخواری"

آخرین داستانی که از هدایت خوندم "مردی که نفسش را کشت" بود.وقتی که تمومش کردم دنیا به نظرم مسخره اومد.اما بعد واسه اون آدم ضعیف یه خرده تاسف خوردم.البته آدما توی شرایط مختلف عکس العملای مختلفی نشون می دن.اگه من جای اون بودم یا تو...

اینکه یهو بفهمی کسی که تمام مدت الگوی تو بوده خودش...! مثل اینکه یه جاده مسیر توئه.خط سفید  وسط جاده هم راهنمای تو. اما یه روز بفهمی این خطی که تو دنبالش می رفتی ظاهر قضیه است. یه نقاب! بفهمی که این خط زیر زیرکی خیلی جاها میره که تو نمی بینی. تو بودی چیکار می کردی؟ نفستو میکشتی یا ایمانتو؟ یا فریب خوردن خودتو باور نمی کردی؟ شاید اگر من بودم یه کم خوشبینانه تر به قضیه نگاه می کردم.حداقلش این بود که به اعتقادات خودم شک نمی کردم!

 تو بودی چیکار می کردی؟           

...

 -: وقتی می گی خسته شدی.وقتی حس می کنم داری به خودکشی فکر می کنی دلم میخواد ...  اما دلم نمیاد.می دونی که دلم نمیاد ناراحتت کنم.

نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط ه. الهه| |

گون از نسیم پرسید:

به کجا چنین شتابان؟

...

 

من بر گشتم.یه زیارت و سیاحت حسابی.ان شالله که امام رضا بازم بطلبه. کلی عکس سوغات آوردم واسه بعدا خودم!

سفر مرا برد... اما خاک است که آدمی را می کشد به خود.حس لطیف بازگشت میان دلهره دلتنگی...

نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط ه. الهه| |

 

تقصیر حوا که نبود!

آدم بود و حوا...

                   و ابلیس!

نه! باور نمی کنم.

حوا نبود که وسوسه شد

حوا نبود که آدم را به در از راه کند!

یادم باشد سهراب را بگویم :                                    

حیات قسم کینه خواهی ابلیس است!

...

حوا که هوایی سیب سرخ نبود!

                                                      Elahe *   

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط ه. الهه| |


Design By : Night Skin