تبليغاتX
كاكتوس واره هاي آن سوفيست واقع گرا

كاكتوس واره هاي آن سوفيست واقع گرا

"" دلنوشته های کاغذ آلود چکیده از دستان من"""

صدایم کن...

دستم به ابرها می رسید

وقتی عشق تو را داشتم.

عروسکت بودم و

              خیال این عروسک خوابت میکرد.

حالا مثل عروسک کهنه ای، ته انباری

 که چشمهایش درآمده و موهایش را موشها جویده اند

                                                                 فراموشت شده ام.

چقدر تنهایی ـ کنج این اتاق سرد است.

صدای کلاغ ها امان دلم را بریده

چقدر یاد تو خوب است

یاد تو دردناک است...درد عشقت هم خوب است...

چقدر جای زخم عشقت هنوز تازه است.

حتی نیمه شب ها کنار مهربانی چشمهایت صدای هق هقم آتش می گیرد.

چقدر دستهای تو را کم دارم...

چقدر دلم می خواهد کودک شوی، گذرت بیافتد ته انباری...

این عروسک تکه تکه هنوز عاشق تو...

                            هنوز چشمش به در...

                            هنوز تو را کم دارد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390 ساعت 15:55 توسط الهه |


دستم را...

تو رفیق نیمه راه بودی

یــــــا

این راه پایانی نداشت؟

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*چه فرقی می کنه؟من گـ م شـ د م و تو بی تفاوت به راهت ادامه دادی.راه تو، منو کم نداشت...

+ نوشته شده در جمعه 11 آذر1390 ساعت 11:45 توسط الهه |


به تلخی یک بوسه

از "دوستت دارم" نگفتن هایت بترسم

           یا از نفرتی که در چشمهایت نیست؟

تپش های قلبم از دیدنت را باور کنم

                         یا سردی دستانم را؟

اشکهایی که پشت سرت می ریزم را نمیبینی

و من می ترسم...

به فکرهای تو فکر میکنم

در تو غرق می شوم

تو غرق ِ من... بی خیال ِ همه چیز...

و من چشمهایم را میـبندم.

خیال کن به یک چیز فکر میکنیم

داغی ِ نفس هایت را میشنوم

        و خیال می کنم که من هم نفس میکشم.

بغض، امانم را بریده.

دوستت دارم

اما می ترسم از ساعت ِ تو

   که عقربه هایش به من نمی رسد...

+ نوشته شده در شنبه 5 آذر1390 ساعت 0:0 توسط الهه |


پاییز بود.

می بارم

   چکه چکه

از یخ ِ دستان تو.

گذشت، آن روزها که از نور ِ دستان تو می شکفتم.

گذشت...

تو دیگر تو نبودی.

گذشت...

و من

      ذره

            ذره

                   مُردم.

+ نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1390 ساعت 14:52 توسط الهه


وسواس پیدا کرده ام به خیلی چیزهای دنیا

وسواس پیدا کرده ام به ساعت، به تقویم، به منتظر ماندن.

وسواس پیدا کرده ام به خودم، به تارهای مویی که وقتی دست توی موهایم میکشم بین انگشتانم جا می مانند.

وسواس پیدا کرده ام به تعداد دانه های هر تسبیحی که میبینم.(می شمارم و همیشه چندتایی کم دارند)

وسواس پیدا کرده ام به جمله ی "کاش روزهای خوب ما برمیگشت" به جمله "دوستت دارم"

وسواس پیدا کرده ام به صدای هوهوی قمری هایی که پشت پنجره لانه کرده اند و  نمی دانند تخمی که رویش نشسته اند اگر می خواست جوجه شود تا حالا شکسته بود.

وسواس پیدا کرده ام به نگاه هر مردی که به سمتم می آید. به نگاه های خریدارانه مادرهایی که پسر دم بخت دارند. وسواس نیست،حس بدی است که از مردها متصاعد میشود و آزار دهنده است.

وسواس پیدا کرده ام به کلیدی که دسته کلیدی،عروسکی، چیزی نداشته باشد.

وسواس پیدا کرده ام به عدد... به کسی که به خوابم می آید و عددی را برای یادآوری مدام گوشزد می کند.

وسواس پیدا کرده ام به بغضی که انگار اگر دلیلش را ندانی باید گورت را از این دنیا گم کنی و تا وقتی دلیلش را نگویی(محکومی)روزه سکوت بگیری.

وسواس پیدا کرده ام به ساعت ۱:۲۷دقیقه شب و نگاه کردن به ستاره ها و حس رد داغ اشکی که از کنار گوش تا پشت گردن می رود.

وسواس پیدا کرده ام به ناخن شکسته، به گرد و خاکی که همه جا می نشیند،به نور و حرارت خورشید، به صدای ترمز توی ترافیک سر ظهر ، به صدای ویبره گوشی، به نقاشی هایی که روی قوزک پا و کف دست و  لبه پنجره کشیده ام،به لرزش دست و  دلتنگی و کسی که نمی فهمد دلتنگی ات را...

وسواس پیدا کرده ام به یادآوری یک مکالمه با موجودی که تیک میزد و میخواست خودش را مثل مارمولک خونسرد نشان دهد و اسمش روانشناس بود:

-وسواس داری؟           -نه!

-وقتی توی خیابون راه میری درخت ها یا تیر چراغ برق یا کاشی های سنگفرش یا قدم های خودت رو میشماری؟       -آره

-پس وسواس داری!               - ...

خیلی چیزها هست که می خواهی نباشند اما دنیا همین است و من عاشقانه زندگی میکنم و نفس میکشم. یاد میگیرم منطقی احساساتی باشم و دوست داشته باشم چرا که هر چیزی یک بخش دوست داشتنی هم دارد که زیبایش می کند(این حرفها شعار نیست، از یک "تو" یاد گرفته ام)

+ نوشته شده در شنبه 12 شهریور1390 ساعت 12:42 توسط الهه |


حال من هم خوب است!

درد دلی که لبخند شد

رنگ عادت گرفت

چیزی شد که گفتیم عشق است

عشقمان جنون شد

جنونمان مازوخیسم را قلقلک داد و

از رنج ِ دست ساز ِِ مان سادیسم شکوفه کرد.

حالا بیا و درستش کن!

مگر این وسط کداممان گناهکار بودیم؟

+ نوشته شده در دوشنبه 20 تیر1390 ساعت 22:37 توسط الهه |


   تو

       یک تبصره بودی

   برای فرار من

        از قانون خودم !

+ نوشته شده در دوشنبه 13 تیر1390 ساعت 11:45 توسط الهه |


منطقی باش!

" این زندگی واقعی، خوشبختانه برای قابل تحمل شدن ترک های نامعقولی دارد که با هیچ منطق کثیف و مزخرفی پر نمی شود. این ترک ها را -اگر بلد شوید- با جنون می شود پر کرد. با ارتعاشات دیوانگی، با عشق..."

اینو یه زمانی یه جایی توی یه مجله خونده بودم(فکرکنم ۴۰چراغ بود) نمی دونم چرا یهو یاد این افتادم و اینجا نوشتمش. شاید  زندگی واقعیم یه ترک نامعقول برداشته،شاید ارتعاشاتم به حد جنون نرسیده، شایدم هنوز واسش منطق کثیفی پیدا نکردم. اصلا این "منطق" خودش یه وقتایی جز کثافت چیزی نیست. یه وقتایی تبدیل به چیزی می شه که انگار جز واسه شکست دادنت مقابل چیزایی که نمی خوای بپذیری و باورشون کنی ـ فقط به این دلیل که نمی خوای به بعضی از قانونای مزخرف این دنیا الکی لبخند مضحکانه ای بزنی ـ نیست. نمی خوام چیزی رو که میخوام بگم! اما بعضی چیزا هست که هیچوقت نمیشه با منطق به خورد کسی داد یا با منطق کسی رو نسبت بهش قانع کرد و در این صورته که سعی کردن واسه این کار، چیزی جز به جا گذاشتن یه ترک روی قلب اون آدمی که باید قانع بشه نداره! یه ترک معقول یا نامعقول! چه فرقی می کنه؟ مهم اینه که همیشه جای وصله ها بدجور توی ذوق می زنه.

+ نوشته شده در دوشنبه 30 خرداد1390 ساعت 20:20 توسط الهه |


یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود...

            ...

کلاغ قصه ام را تو به خانه برسان.          

                                            

+ نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390 ساعت 15:37 توسط الهه |


بگذار اسم نداشته باشد!

چه خوب است لحظه ای از یک روز تصمیم بگیری که بغضت را فرو دهی و سعی کنی که اشکت نریزد و شاید به این دلیل که می گویند"تو دیگر بزرگ شدی" و اما نمی دانند که آدمیزاد باید اندوهش را غصه اش را احساس بد یا خوبش را و حتی ظلمی که در حقش کرده اند و بغضی شده و نشسته میان گلویش را با چند قطره اشک و شاید هق هقی یواشکی یا هق هقی بلند روی شانه های یک دوست خوب خالی اش کند.

نه صبر کن. هنوز نگفته ام که چه چیزی خوب است. خوب است که یک روز (لحظه ای در یک روز بد) تصمیم بگیری بغضت را قورت دهی و محکم باشی اما یک مدت که بگذرد یادت برود بغض فرو خورده ات را بالا بیاوری تا سبک شوی و راه نفست باز شود.

نه.صبر کن! آنقدرها هم مطمئن نیستم که خوب باشد! نمی دانم. یکبار امتحانش کردم. بد نبود اما نمی دانم چرا چیزی نگذشته باز چشم هایم ترکیدند و بدون اینکه بخواهم انگار که از زیر آب به دنیا نگاه کرده باشم!و حتی عینکی که بهانه بود هم دنیا را صاف نکرد برای چشم هایی که از چشم های روبرویم می دزدیدمشان و نمیدانم نگاه من خیس بود یا نگاهی که نگاهم می کرد و اما  میان آن همه نگاه که یا حالم را بد می کرد یا عصبانیم می کرد یا نگرانم بودند و با حس بدی می خواستند دلداریم دهند نگاهی بود که آرامم می کرد. نگاهی که نه سنگین بود نه... نمیدانم شاید آنقدرها خیره بود و نبود که آرامشی مثل رنگ آب (که شاید رنگی نداشت) دورم پیله می بست.

تا به حال کسی با نگاهش دورت پیله ای از آرامش بافته؟ اگر نه که نمی دانی چه می گویم و اگر آری...

بگذریم. دست به فراموش کردن ذهنم خوب است . اما هرگز کسی که غرورم را خط انداخته باشم نمی بخشم. حتی اگر فراموشش کرده باشم که امکانش کم است. نمی دانم چرا می خندم و دلم بدجور خوش است. راستی تا به حال از اینکه حس خوب کسی باشی دلت قلقلک شده؟ یا مثلا از اینکه یک نفر به تو بگوید چقدر حرف زدن با تو آرامم می کند مثل دیوانه ها به جای اینکه دلت خوش شود گریه ات بگیرد؟

+ نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت1390 ساعت 12:58 توسط الهه |


کم باش، اما باش!

لبخند می زنی و من

                  لبخند می زنم

به احترام دلت

                 که دوستش می دارم.

شادم برای تو

      و نمی بینی که دلم

                           می گرید.

دلم جوانه می زند از نگاه تو

                                     که لبخند می زند.

تو شاد باش

   دل من گریه می کند

بگذار سبک شود -حتی اگر ندانی چرا-

که شاید هم بی دلیل...

تو که نمی بینی دلم را...

               شاید اشک شوق باشد!

+ نوشته شده در دوشنبه 29 فروردین1390 ساعت 14:17 توسط الهه |


اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف...

نمیخواست بچه دار بشه. هنوز آمادگی داشتن بچه رو نداشت. شاید می ترسید نتونه مادر خوبی باشه. می ترسید و یه دلهره همیشگی ته دلش بود. اگه بچه دار می شد و نمی تونست ازش خوب مراقبت کنه...

بچه دار شد! خواسته و ناخواسته.

گاهی از جنینی که درونش بود می ترسید و  انگار که نمی تونست درکش کنه. جنین رشد کرد و رشد کرد و انگار که جزئی از وجودش شده بود که با یه حس خوب، روز به روز بیشتر  بهش عادت می کرد. به بودنش وابسته شد به حس خوبی که شاید با خودش آورده بود و شایدم خیال می کرد که خودش ساخته. اگرچه گاهی حس می کرد جنین حرفاشو نمی شنوه یا نمی تونه درک کنه؛ اما باهاش حرف میزد و دلخوش بود به حرف زدن با حسی که می رسید به قلب کوچیک جنین و انگار که اون هم دلبسته ی این حس بود... و کم کم بود که رنگ ترس کمرنگ می شد و رنگهای دیگه ای توی این طیف خودنمایی میکرد...

...

اواخر ماه هفتم بود که جنین سقط شد.

و چه حس عجیبیه داشتن حس مادری که بچه ش سقط شده...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 6 فروردین1390 ساعت 0:40 توسط الهه |


به پاکی شکوفه های معصومت سوگند، درخت من...

باید طوری از هم جدا بشن که آسیبی نبینن...

بوته های کوچیک و در هم گل رو با جدا احتیاط از هم جدا می کنم. ریشه هاشون به هم پیچیده و جدا کردنشون مشکله. دلم نمیاد جداشون کنم انگار که نمیخوان جدا کاشته بشن..

مثل هرسال بهار، بابا دسته های بوته ی گل خریده و با احتیاط و ذوق داریم می کاریمشون. باغچه رو زیر و رو می کنم... (من نمی خواستم بکشمش!) کرم خاکی بیچاره، نصف بدنش با بیلچه بالا میاد...

قمری های همسایه با غرور لبه دیوار راه میرن... یه کرم خاکی از باغچه اومده بیرون و روی کاشی ها داره قدم میزنه! میذارمش توی باغچه... باد میاد... بوته های مینا رو کاشتم.... شب بو ها رو باید با فاصله ی بیشتر کاشت... بوی بهار دیوونه م میکنه. یه تیکه ابر سفید توی آسمون و صدای قمری ها از بالای سرم و صدای آواز ِبلبل ِ همیشه در قفس ِ آقای"ع" از سر کوچه... آفتاب بعدازظهر خوابالود لم داده روی دیوار... صدای باد از لای موهام به گوشم میرسه اما هنوز صدایی رو میشنوم که باور نمی کنم...

حس خوبی دارم.

چند ساعت بیشتر به تموم شدن سال و شروع سال جدید نمونده. ذوق هفت سین و دلشوره ی خواب های این چند شب.. یه تصمیم بزرگ و عهدی که بستم و شمعی که روشنه...

خدایا اول و آخر کار ما خودت باش.

+ نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1390 ساعت 0:51 توسط الهه |


بیا زیر چتر من بارون خیست نکنه

 هوای بهار و عید وتعطیلات زده به سرم و اما انگار نمیشه باور کرد که بهار شده. هوا سرده و دو روزه مدام بارو ن میاد و اما من چقدر خوشحالم (90%خوشحالیم به خاطر سطح آب سفره های آب زیر زمینیه!) و چقدر صدای بارون حس خوبی بهم میده.

سال داره تموم میشه و میبینم که اگه به زود گذشتنش نگاه نکنم چقدر اتفاق افتاد و من چقدر بزرگ شدم و حالا چقدر بیشتر شبیه آدم بزرگای بچگیام شدم!

ساعتهاست 4چشمی غرق مانیتورم. از یه طرف بیماری سفیدک کرکی آفتابگردان! گوگل رو زیرو رو میکنم و از 10تا سایت 8تاش فیلتره. بیچاره آفتابگردون و بیچاره قارچ Plasmopra halstedii اگه میدونست قراره همه عکساش فیلتر بشه حتما جلو دوربین یه چادر مینداخت سرش!

از یه طرف دیگه عوامل و مکانیسم مقاومت یونجه به سرما و گرما و خشکی و شوری و شیرینی و تلخی و زخم زبون و بی احترامی و کوفت و زهرمار و آدمایی که با رفتار احمقانه شون فقط آدمو عصبی می کنن. حرفای(-)هنوز توی مغزم میپیچه و بدبینیم به آدما و مخصوصا مردا رو صدبرابر میکنه. بدبینی ای که خیلی سعی کردم باهاش کنار بیام و حتی نمی فهمه که این حرفش و تمام حرفایی که از خیلیا شنیدم رو ساعتها زیر بارون راه بردم و سرماشو به جون خریدم تا بارون حلش کنه و با خیس شدن سرتا پام شسته بشه و از یادم بره. شایدم همه اینا بهونه بود... من فقط می خواستم راه برم و فکر کنم...

تصمیم نمیگیرم بد باشم. حتی تصمیم هم نمیگیرم که به کسی (حتی بی دلیل) خوبی نکنم اما میخوام یادم بمونه انتظار قدرشناسی و خوبی دیدن از دیگران رو نداشته باشم. دارم سعی میکنم با این شلوغی و همهمه آدما کنار بیام تا روزی که برسه و برم دور از همه آدما زندگی کنم.(شده توی یه روستا یا حتی توی یه غار بالای یه کوه!)

این روزا حالم بدجور خوشه و هر روزکه از دانشکده برمیگردم  یا به بهانه دلداری دادن یا به بهانه تشویق یا به هربهانه ی دیگه ای یه بستنی کودکی خودمو مهمون می کنم. برای هزارمین بار آهنگ "دختر چهل گیس بهار" رو به خودم تقدیم می کنم و صداش که بلندتر و بلندتر میشه و تمام اتاق رو پر میکنه و من به کتاب حافظ نگاه میکنم و نیتی که کردم و شعری که اومد... 

 

+ نوشته شده در شنبه 21 اسفند1389 ساعت 1:0 توسط الهه |


تنفس بی هوازی

                  +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

هوا را از من بگیر                                                                      

خنده ات را هم.                                                                        

بگذار آنقدر بی " تو " شوم                                                                                      

            که یادت                                                                              

 نوستالژیک تر از تمام بعداز ظهر های اسفند ، لبخندی مهمان لبهایم کند                 

       +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

        ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389 ساعت 16:9 توسط الهه |


روز برفی ِ تو و هراس ِ من

شکستن ِ دل ِ تو و گناه ِ من

***

نگاه ِ سنگین ِ تو و خراش ِ روی گونه های من

همیشه های بی من ِ تو و دعای من

***

برو ، کمی که دور شوی پر می کشم از دلت

غم  ِ تو و هوای بی گناهی دل ِ گناهکار من...

***

و گاهی چه بد ، میانه ی احساسی جا می زنی..

+ نوشته شده در جمعه 15 بهمن1389 ساعت 1:45 توسط الهه |


دستی که همیشه/هیچوقت گرم است/نیست

چشم هایت

چشم هایم

چشم هایت

می خندی

چشم هایم

می ترسم

می بندم

می خندی

می خندم

می خندیم

نگاه

نگاه

ریسمان

سیاه

بافته

رنگی

می خندی

می خندم

می لرزد

قلبت

قلبم

باد

برگ

باران

دستت

دستم

چشمت

چشمم

شعله

باران

من

 تو

باران

...

+ نوشته شده در دوشنبه 4 بهمن1389 ساعت 2:36 توسط الهه |


ملودرامی عاشقانه تر از اتانازی دو دیوانه

قرارمان جایی میان گرگ و میش هوا

من طناب می آورم

تو چهارپایه!

من آینه و شمعدان

تو یک تور سپید

من شاخه گلی برای تو

تو، خنده هایت را برای من...

آن وقت میان تاریک و روشنی که

سیاهی اش  از چشم های تو و

                           سپیدی اش از هراس من است

آنقدر به احترام خوشبختیمان سکوت می کنیم که

یا طناب بپوسد

یا چهارپایه بلغزد.

                                ***

شمعی که آخرین شعله اش را نفس می زند

میان قاب آینه ی شکسته، عکس ما را  تنها تر از هیاهوی باد آذین خواهد بست.

+ نوشته شده در شنبه 25 دی1389 ساعت 1:37 توسط الهه |