وسواس پیدا کرده ام به ساعت، به تقویم، به منتظر ماندن.
وسواس پیدا کرده ام به خودم، به تارهای مویی که وقتی دست توی موهایم میکشم بین انگشتانم جا می مانند.
وسواس پیدا کرده ام به تعداد دانه های هر تسبیحی که میبینم.(می شمارم و همیشه چندتایی کم دارند)
وسواس پیدا کرده ام به جمله ی "کاش روزهای خوب ما برمیگشت" به جمله "دوستت دارم"
وسواس پیدا کرده ام به صدای هوهوی قمری هایی که پشت پنجره لانه کرده اند و نمی دانند تخمی که رویش نشسته اند اگر می خواست جوجه شود تا حالا شکسته بود.
وسواس پیدا کرده ام به نگاه هر مردی که به سمتم می آید. به نگاه های خریدارانه مادرهایی که پسر دم بخت دارند. وسواس نیست،حس بدی است که از مردها متصاعد میشود و آزار دهنده است.
وسواس پیدا کرده ام به کلیدی که دسته کلیدی،عروسکی، چیزی نداشته باشد.
وسواس پیدا کرده ام به عدد... به کسی که به خوابم می آید و عددی را برای یادآوری مدام گوشزد می کند.
وسواس پیدا کرده ام به بغضی که انگار اگر دلیلش را ندانی باید گورت را از این دنیا گم کنی و تا وقتی دلیلش را نگویی(محکومی)روزه سکوت بگیری.
وسواس پیدا کرده ام به ساعت ۱:۲۷دقیقه شب و نگاه کردن به ستاره ها و حس رد داغ اشکی که از کنار گوش تا پشت گردن می رود.
وسواس پیدا کرده ام به ناخن شکسته، به گرد و خاکی که همه جا می نشیند،به نور و حرارت خورشید، به صدای ترمز توی ترافیک سر ظهر ، به صدای ویبره گوشی، به نقاشی هایی که روی قوزک پا و کف دست و لبه پنجره کشیده ام،به لرزش دست و دلتنگی و کسی که نمی فهمد دلتنگی ات را...
وسواس پیدا کرده ام به یادآوری یک مکالمه با موجودی که تیک میزد و میخواست خودش را مثل مارمولک خونسرد نشان دهد و اسمش روانشناس بود:
-وسواس داری؟ -نه!
-وقتی توی خیابون راه میری درخت ها یا تیر چراغ برق یا کاشی های سنگفرش یا قدم های خودت رو میشماری؟ -آره
-پس وسواس داری! - ...
خیلی چیزها هست که می خواهی نباشند اما دنیا همین است و من عاشقانه زندگی میکنم و نفس میکشم. یاد میگیرم منطقی احساساتی باشم و دوست داشته باشم چرا که هر چیزی یک بخش دوست داشتنی هم دارد که زیبایش می کند(این حرفها شعار نیست، از یک "تو" یاد گرفته ام)